تبليغاتX
یه قطره بارون یه قطره عشق 2
صدایم را می شنوی ؟ جمعه 24 مهر1388 22:30
امشب میان تمام دلتنگی هایم / میان تمام نداشتنها /میان تمام تنهایی هایم

دوباره سراغ تو آمدم دستهایم را به طرف آسمان تو بلند کرده ام

اگر خواستی گوش هایت را بگیری که حرف هایم را نشنوی / بگیر ...

اما من نمی توانم نگویم

چون جز تو کسی ندارم

چون معلمم می گفت : اگر وقتی اذان می گویند رو به آسمان کنی و دعا کنی/ خدا دعایت را اجابت می کند

چون میان کلمه های خودت وقتی قرآن می خواندم /خواندم که : ادعونی استجب لکم

نگفتی چه کسی صدایت کند فقط گفتی بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را

چون خواندم : امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء

چون امشب دلم از تمام دنیا پر است

چون دلم فقط تو را می خواهد ... مهربانیت را ...

چون پناه بی پناهیم تویی ...

حالا چطور میشود ؟؟چرا صدای من از میان ابر های نازکت به عرشت نمی رسد ؟

چرا صدایی نمی شنوم ؟؟؟؟!!!!!

مشکل از من است یا تو مرا نمی بینی ؟

پس یا کریم هایی که گفتم چه شد ؟؟؟؟؟ یا رحمن ... یا رحیم ...

یک جای کار درست نیست ...

یا تو آن خدای مهربان من نیستی یا من خیلی بد شده ام  ...

 

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
دلم تنگ شده ... پنجشنبه 3 اردیبهشت1388 23:44

دلم تنگ شده ...

همیشه میدونستم که ... 

 بالاخره یه روزی میرسه که حتی گل دیگه خورشید رو دوست نداشته باشه .

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
دکتر شریعتی پنجشنبه 3 اردیبهشت1388 23:28

وقتی که هیچ نداری

وقتی که دست هایت

ویرانه هایی هستند بی هیچ انتظاری ،

حتی بی هیچ حسرتی ،

دیگر چه بیم آن که تو را آفتاب و ماه ننوازند ؟

وقتی میعادی نباشد ، رفتن چرا ؟

(دکتر شریعتی)

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
دکتر شریعتی یکشنبه 30 فروردین1388 18:13

انسان به میزان بر خورداری هایی که در زندگی دارد انسان نیست

بلکه درست به خاطر نیازهایی که در خویش احساس میکند انسان است

 

هر کسی به میزانی انسان تر است

که نیازهای کامل تر ومتعال تر و متکامل تر دارد

ادم های اندک نیاز های اندک دارند

ادم های بزرگ نیازهای بزرگ 

 

باید انسان بودن پاک بودن مسئول بودن

و در اندیشه سرنوشت دیگران بودن 

وظیفه باشد

بالاتر از ان صفت ادمی باشد

باز هم بالاتر

وجود ادمی باشد

(دکتر شریعتی)

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
دکتر شریعتی یکشنبه 30 فروردین1388 18:6

دلی که از بی کسی غمگین است،

هر کسی را می تواند تحمل کند،

هیچ کس بد نیست.

دلی که در بی اویی مانده است،

برق هر نگاهی جانش را می خراشد.

(دکتر شریعتی)

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
نوروز و پیدایش آن سه شنبه 27 اسفند1387 7:42
نوروز و پیدایش آن

 

گروهی از پژوهشگران و تاریخ‌نگارانِ ایرانی بر این باورند که جشن نوروز را جمشید، پادشاه پیشدادی، بنیان نهاده است؛در ادبیات کهنِ منسوب به زرتشتیان آمده است که خداوند جان و خرد، گیتی را در شش هنگام یا شش چَهره (گاهنبار) آفریده و هر چَهره، پنج روز به طول انجامیده و در هر چَهره یکی از پدیده‌های اهوارامزدا که لازمه زندگی است آفریده شد.

به این ترتیب که نخست آسمان، سپس آب، زمین، گیاهان، جانوران و در پایانِ چَهره ششم که پنج روز آخر هر سال است، انسان آفریده شده و با پیدایش انسان، تکامل در آفرینش به مرحله تازه‌یی رسید و از آن پس انسان اندیشمند با بهره‌گیری از شرایط مناسبی که از پیش برایش فراهم شده بود زندگی خود را روی زمین آغاز کرد.1

زرتشیان برابر نوشته‌های اوستایی باور دارند که دَه روز مانده به آغاز فروردین ماهِ هر سال، فرَوَهرهای درگذشتگان، به زمین فرود خواهند آمد، مدت ده شبانه‌روز میهمان فرزندان و نوادگان خود خواهند بود و در سپیده‌دم نخستین روز از ماه فروردین (آغاز نوروز) به جایگاه مینوی خود باز خواهند گشت. در شبِ پیش از نوروز، زمانی که تاریکی آخرین شب سال در برابر سپیده‌دم نخستین روز بهار، رنگ می‌بازد، با افروختن آتش بر بالای بلندی و یا بام خانه‌ها، بازگشت فرَوَهَرها از زمین را بدرقه می‌کنند و با نیایش خود، خشنودی روان و فرَوَهَر درگذشتگان را فراهم می‌سازند و بازآمدنشان را در آغاز سال بعد، آرزو می‌دارند 

  *فرَوَهَر (fravahar) در باور زرتشتیان یکی از نیروهای معنوی درون انسان است که در آغاز تولدش به اراده خداوند در وجود او به ودیعه سپرده می‌شود و پس از مرگ انسان بار دیگر به عالم بالا باز می‌گردد. واژه فروردین نیز از واژه فروهر گرفته شده است

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
ولنتاین جمعه 25 بهمن1387 9:58

Persianv.com At site

بگذار از دریچه چشم تو بنگرم لبخند ماه را

 

               ولنتاینتون مبارک...                                                                           

                                                                  

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
یلدا شنبه 30 آذر1387 19:41

                                                         "YALDA":

                                        "Y"ademan bashad ke zendegi

                                            "A"nghadr kootah ast ke

                                                        "L"ezzate

                                           "D"aghigheyi bishtar be ham

                                        "A"ndishidan ra bayad jashn gereft.

                                            *YALDA VA EYDETAN MOBARK*

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
تولد چهارشنبه 20 آذر1387 12:14
نیکی جون:

 

بیستمین بهار زندگیتو تو قلبم جشن می گیرم

 

تولدت مبارک عزیزم......

                               " مهری"

 

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
یکی از راه میرسه ... پنجشنبه 30 آبان1387 6:21

یکی از راه می رسه  اون که با عشق آشناست

برای تنهایی هام هدیۀ دست خداست

انگار از جاده میاد بوی خوب دامنش

دلیل بودن من لحظۀ رسیدنش

آشنای من بیا دل من تاب نداره

چشم من از انتظار روز و شب خواب نداره

باز صدای خنده هاش تو گوشم زنگ می زنه

حسرت بودن اون سینمو چنگ می زنه

چشم من به راه اون روز و شب به جاده هاست

وقتی از راه برسه بهترین وقت دعاست

کی میاد اون روزی که مهربون من بیاد

اون که با امدنش انتظارم سر بیاد

 

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
دکتر شریعتی سه شنبه 28 آبان1387 22:6

مرا كسي نساخت٬ خدا ساخت٬ نه آنچنان كه كسي مي خواست كه من كسي نداشتم ٬كسم خدا بود٬ كس بي كسان !

او بود كه مرا ساخت آنچنان كه خودش خواست٬ نه از من پرسيد٬ نه از آن "من ديگرم"!

......

بهترين فرشته ها همين شيطان بود. مرد و مردانه ايستاد و گفت : نه سجده نميكنم٬ تو را سجده ميكنم اما اين آدمكهاي كثيفي را كه از گل متعفن ساخته اي٬ اين موجود ضعيف و نكبتي را كه براي شكم چرانيش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواري و آخرت و حق شناسي و محبت و همه چيز و همه كس را فراموش ميكند سجده نميكنم!

من از نورم٬  ذاتم از آتش پاك و زلال بي دود است٬  من اين لجنهاي مجسم پليد پست را سجده كنم...؟

.....

الان كه خدا و شيطان بيايند و يك نگاهي به اين بچه هاي قابيل بيندازند٬ شيطان سرش را بالا نميگيرد و سينه اش را جلو   نمي دهد؟ آن رجز "فتبارك الله" براي همين ها بود؟ يا براي قربانيان بي دفاع اينها؟

.....

ناگهان خداوند خدا٬ دستهاي بزرگ و زيبايش را٬ دستهايي كه معجزه خلقت و حيات از آن دو سرزده اند در سينه فضا پيش آورد ... كوهي از آتش ٬ آتش ديوانه و گدازان و بيقرار در كف دستهاي وي پديد آمد ...وحشت همه كائنات را ساكت كرده بود.

ناگهان نداي خداوند خدا٬ هستي را در سكوت عدم فرو برد. ندا آنرا بر كوهها و صحراها و درياها عرضه ميكرد٬ هيچيك را از وحشت ياراي پاسخي نبود . دشتهاي پهناور دامن فرا چيدند٬ درياها پا به فرار نهادند٬ همه از برداشتنش سرباز زدند٬ من برداشتم! ما برداشتيم!!

خداوند خدا در شگفت شد و در حاليكه بر چهره اش گل سرخ شادي ميشكفت و شهد محبتي از لبخند زيباي لبانش ميريخت گفت :      آه! كه چه سخت ستمكار ناداني!!

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
حافظ... جمعه 19 مهر1387 8:11

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین

گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر

که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم

اگر از خمر بهشت است وگر باده مست

خنده جام می و زلف گره گیر نگار

ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست......

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
پنجشنبه 18 مهر1387 8:42

مرگ رنگ

 رنگی کنار شب
 بی حرف مرده است
 مرغی سیاه آمده از راه های دور
می خواند از بلندی بام شب شکست
سرمست فتح آمده از راه
این مرغ غم پرست
 در این شکست رنگ
 از هم گسسته رشته ی هر آهنگ
تنها صدای مرغک بی بک
گوش سکوت ساده می آراید
با گوشوار پژوک
مرغ سیاه آمده از راههای دور
بنشسته روی بام بلند شب شکست
 چون سنگ ‚ بی تکان
لغزانده چشم را
 بر شکل های در هم پندارش
خوابی شگفت می دهد آزارش
 گلهای رنگ سرزده از خاک های شب
در جاده ای عطر
پای نسیم مانده ز رفتار
 هر دم پی فریبی این مرغ غم پرست
نقشی کشد به یاری منقار
 بندی گسسته است
 خوابی شکسته است
رویای سرزمین
 افسانه شکفتن گلهای رنگ را
از یاد برده است
 بی حرف باید از خم این ره عبور کرد
 رنگی کنار این شب بی مرز مرده است      ( سهراب سپهری)

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
دوشنبه 25 شهریور1387 5:53

نمیدونم تا حالا برات پیش اومده که بد جور بری تو خودت و حواست از تمام دنیا پرت بشه و حوصلت  از همه چیز سر رفته باشه و تمام آرزو هات و فراموش کنی و  دلت نخواد دیگه تو این دنیا زندگی کنی وهمه چیز به نظرت مزخرف و تکراری بیاد و دنیا با تمام چیز هایی اش که قبلا برات قشنگ و دوست داشتنی بوده الان بشه عذاب آور واحساس کمبود کنی ، اما نفهمی چرا و خلاصه حسابی قاطی کنی و کم بیاری و دلت یه ذره، فقط  یه ذره زندگی بخواد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلی بده چون مطمئنم دلت میخواد یه عالمه حرف بزنی اما هیچ کس رو پیدا نمی کنی چون مطمئنی چیز هایی که میخوای بگی مزخرف تر از اونه که کسی پیدا بشه و بهشون گوش بده این جور وقت ها شاید دلت بخواد گوشی تلفن رو برداری و الکی یه شماره بگیری و یه نفراز اون طرف گوشی رو برداره و بعد از گفتن الو سکوت کنه و تو یه عالمه حرف بزنی با هاش و بهش از همه ی چیز هایی بگی که دوست دار ی، چیز هایی که شاید به کسی نتونی بگی و به خاطر اون ها ست که حالت گرفته شده  و کم آوردی

دوست داری طرف هیچی نگه و فقط گوش بده و فقط با چند تا جمله ی کوتاه دلداریت بده و بعد هم گوشی رو قطع کنی بدون اینکه حتی بفهمی اون آدم کیه و چکاره است و خوشحال باشی از اینکه اون هم نمیدونه تو کی هستی ...

یا شاید دلت بخواد یه مدت بری سفر ، یه سفر به یه جای دور ، دورتر از اون چیزی که بتونی تصورشو بکنی ....اون هم تنهای تنها ..... جایی که هیچ کسی از آدم های دور و برت نرفته باشن ....جای که بتونی تمام دنیا تو، دنیایی که تو توش زندگی میکنی ، فراموش کنی حداقل برای یه مدت کوتاه  ....

یا................

یه روز که همین جوری بودم یه نفر که فکر میکردم از خودم خیلی بهتره بهم گفت : اونی که دنبالشم تو وجودمه ، وقتی بهم ثابت میشه که بهش ثابت بشم  ... آره اون یادم آورد که خدایی دارم به وسعت تمام چیزهای بی انتها

فقط همین .

  

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
اگر بودی .... جمعه 22 شهریور1387 6:40
چند روزی است که دلم بیقرار است و دوباره بهانه میگیرد ...بهانه ی تو را ...

اگر بودی ...

همیشه می خواستم تو باشی که تنها نباشم اما ...تو نشنیدی اما بار ها و بار ها گفتم که تنهایم ...

اگر بودی برایت آسمان می شدم بیکرانی از قشنگترین آبی دنیا  و با قطره ای از اشک تو می باریدم تا بدانی ....

اگر بودی برایت دریا می شدم دریایی از بودن و با ذره ای غم خوردن تو موجی می شدم و به ساحل می کوبیدم تا بدانی ....

اگر بودی هر شب برایت ستاره می شدم و با چشم هایی پر از نور برایت چشمک میزدم و لالایی از آوای قشنگ بودن تو برایت سر می دادم تا وقتی خوابیدی فقط من رویاییت باشم و بدانی ...

اگر بودی هر لحظه برایت نسیمی میشدم از طراوت مهربانی دنیا تا بدانی ...

شاید نمی توانستم خورشید باشم اما اگر بودی هر روز آفتابگردان می شدم  و با طلوع تو چشم باز می کردم و پر حلاوت تر از خورشید بر همه می تابیدم تا بدانی ....

اگر بودی چکار ها که می کردم تا بدانی .... بدانی .....

که چقدر می خواهم که باشی و چقدر دوستت دارم .

 

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
پنجشنبه 21 شهریور1387 7:21

تو فقط خدا خدا کن
 

بازم امشب مثل هرشب تو دلت خدا خدا کن

نم نمک سکوت و بشکن زیر لب خدا خدا کن

بازم امشب مثل هر شب پر کن از صدات هوا رو

قرق سکوت و بشکن تازه کن ترانه ها رو

وا سه عاشقا دعا کن که غریب روزگارن

هفتا اسمونه اما یه ستاره هم ندارن

واسه عاشقت دعا کن که تو کار دل نمونه

تو فقط خدا خدا کن که خدا خودش می دونه

تو فقط خدا خدا کنتو فقط خدا خدا کن

بازم امشب مثل هرشب تو برای من دعا کن

بازم امشب مثل هرشب تو دلت برام دعا کن

نم نمک سکوت و بشکن زیر لب خدا خدا کن

که خدا خودش می دونه حال و روز عاشقا رو

بین عاشقا میبینه غربت دلای ما رو

اونی که واژه به واژه می شنوه نگفته ها رو

تو فقط خدا خدا کن تو فقط خدا خدا کن

بازم امشب مثل هر شب

تو برای من دعا کن

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
رمضان چهارشنبه 13 شهریور1387 17:32

باز امشب حق صدایم کرده است           وارد مهمانسرایم کرده است

با همه نقصی که در من بوده است        باز هم او دعوتم بنموده است

مهمانی شد شروع ای عاشقان            نور حق کرده طلوع ای عاشقان

باز مولا سفره داری می کند                  دعوت از عید فراری می کند....

حلول ماه پرفیض رمضان مبارک دوستای گلم  نماز و روزتون قبول / برا ما هم

دعا کنید

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
یکشنبه 27 مرداد1387 12:58

عشق می برد تو را تا کرانه بهار

از فراز قله ها از دیار انتظار

در رهت به نوبهار گل به گل شکفته اند

قصه هایی از امید سرگذشتی از بهار

از برای ارمغان ای بهار بی خزان

جان فروز و جان فروز دل بیار و دل بیار

 

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
نامه ویکتور هوگو سه شنبه 8 مرداد1387 7:50

نامه ویکتور هوگو

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
عاشق ماندن دوشنبه 31 تیر1387 8:3
در مثنوی الهی‌نامه عطار آمده است که:
 حضرت سلیمان بر گروهی از موران می‌گذشت.
 همه برای خدمت حاضر شدند، مگر موری که تلی خاک پیش لانه‌اش بود و چست و چالاک ذره ذره خاک را بر می‌گرفت و به جای دیگر می‌برد.
سلیمان او را فراخواند و به وی گفت:
 با این جثه کوچک و بنیه ضعیف اگر عمر نوح و صبر ایوب هم داشته باشی نمی‌توانی این تل خاک را از پیش برداری.
مور در پاسخ سلیمان می‌گوید:
من بر موری عاشقم و او برگرفتن این تل خاک را شرط وصال قرار داده است.
می‌کوشم تا آن را برگیرم و به وصال برسم.
اگر هم نتوانم، لااقل عمر خویش را در این مسیر گذرانده‌ام و می‌توانم بگویم که مدعی دروغ زن نیست
.
نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
لينک باكس پنگوين