تبليغاتX
یه قطره بارون یه قطره عشق 2
رمضان چهارشنبه 13 شهریور1387 17:32

باز امشب حق صدایم کرده است           وارد مهمانسرایم کرده است

با همه نقصی که در من بوده است        باز هم او دعوتم بنموده است

مهمانی شد شروع ای عاشقان            نور حق کرده طلوع ای عاشقان

باز مولا سفره داری می کند                  دعوت از عید فراری می کند....

حلول ماه پرفیض رمضان مبارک دوستای گلم  نماز و روزتون قبول / برا ما هم

دعا کنید

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
یکشنبه 27 مرداد1387 12:58

عشق می برد تو را تا کرانه بهار

از فراز قله ها از دیار انتظار

در رهت به نوبهار گل به گل شکفته اند

قصه هایی از امید سرگذشتی از بهار

از برای ارمغان ای بهار بی خزان

جان فروز و جان فروز دل بیار و دل بیار

 

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
نامه ویکتور هوگو سه شنبه 8 مرداد1387 7:50

نامه ویکتور هوگو

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
عاشق ماندن دوشنبه 31 تیر1387 8:3
در مثنوی الهی‌نامه عطار آمده است که:
 حضرت سلیمان بر گروهی از موران می‌گذشت.
 همه برای خدمت حاضر شدند، مگر موری که تلی خاک پیش لانه‌اش بود و چست و چالاک ذره ذره خاک را بر می‌گرفت و به جای دیگر می‌برد.
سلیمان او را فراخواند و به وی گفت:
 با این جثه کوچک و بنیه ضعیف اگر عمر نوح و صبر ایوب هم داشته باشی نمی‌توانی این تل خاک را از پیش برداری.
مور در پاسخ سلیمان می‌گوید:
من بر موری عاشقم و او برگرفتن این تل خاک را شرط وصال قرار داده است.
می‌کوشم تا آن را برگیرم و به وصال برسم.
اگر هم نتوانم، لااقل عمر خویش را در این مسیر گذرانده‌ام و می‌توانم بگویم که مدعی دروغ زن نیست
.
نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
خداوندا... جمعه 14 تیر1387 6:34

خداوندا ... تو کورم کن

نبینم گریه ی یک مرد ... در خلوت

برای لقمه ای نان  به پیش کودک خود سخت شرمسار است

خداوندا تو کورم کن

تا که ویرانش نکردم آنچه را از کودکی در ذهن ، من دارم

خداوند مهربان است / خداوند عدل دارد / او رفیق بی کسان است

خداوندا تو کورم کن

تو کورم کن نبینم ظلم بسیار است

نبینم یافتن انسان خوب و پاک در این دنیا چه دشوار است

نبینم اشک و آه من به پیش تو تکرار است ... تکرار است

خدایا من چه می گویم ... خدایا من چه می خواهم ...پشیمانم ...

خدایا تو نگیر از من بینایی را

خدایا تو بده فرصت ... بده فرصت

که شاید در میان نا عدالت ها... ببینم عدل دادت را .

 

ممنون سارای عزیز برای سروده ی زیبات

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
پنجشنبه 23 خرداد1387 15:25

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
پنجشنبه 23 خرداد1387 15:12

نمی دانم قصه ی این زندگی از کجا شروع شد

از آن روز که خدا مشتی خاک برداشت و گل کرد و آدم آفرید

یا از آن روز که آدم نا فرمانی و کرد و از بهشت رانده شد

اما شروع شد و دنیا و آدم ها اغاز شدند دنیا و آدم ها و بودن و زندگی کردن یعنی تولد یعنی وجود و هستی و زنده شدن

 نفس کشیدن

و گریه / گریه ی  این مو جود زمینی  که خدا نامش را انسان گذاشت و قتی فراموش کرد عهدش را و وقتی که اولین اشتباهش را مرتکب شد و ملکوت را به بهای دنیا فروخت و آمد

و خنده / خنده های آدم های دور و برش ...

زندگی با گریه شروع شد و خنده ادامه یافت برای همین بود که غم و شادی عجین شدند گرچه غم زود تر متولد شد

و عشق و محبت و نشاط و حیات و امید و ارزو و ارمان و تلاش و حرکت

که چه قدرتمندانه  و زیبا  ثانیه ها در برابرشان جان می سپردند و یکی از پس دیگری می آمدند و می رفتند  و نیستی را یارای آن نبود که در مقابل آن همه هستی بایستد

 و خواستن ها و نخواستن ها

گاهی صدا ها و گاهی سکوت

 گاهی نگاه ها به جای فریاد ها و یک دنیا حرف در پسشان/ در پس چشم های لرزان و خیس /چشم های آرام و چشم های پر هیاهو/ چشم های  تنها و مهربان /چشم های وحشی و نا مهربان

ودرد.../  رنج بودن ...

گاه  آنقدر عمیق که توان بیانش نباشد

در قلب هایی سر شار از اضطراب و نگرانی و وحشت

نگرانی های دیروز و وحشت از فردا های نا دیده

تصمیم ها و شاید ها و ای کاش ها و نمی دانم ها و حیرانی  و سر گردانی و آخر هیچ

و آدم جایز الخطا که با اشتباه متولد شده بود و زندگی می کرد فقط این بار اشتباه نکرد و از دور ها به یاد آورد که تنها نیست و خدا هست / به یاد اورد که خدایی دارد به وسعت تمام چیز های بی انتها

و خواهش ها و نیاز ها و عشق و مهربانی خدا

آری عشق خدا

خداعاشق بود و همه چیز را عاشقانه آفرید پس عاشقانه بخشید  گذشت و دوباره تمام زخم ها و درد ها التیام

یافتند

و دوباره زیبا یی جای زشتی را گرفت و تمام چیز ها ی خوب جای تمام چیز های بد را

تا آن که تمام  شد فرصت تمام شد و آدم باید می رفت و خدا به فرشته اش گفت  که  بیاید و آدمش را ببرد

و مرگ ...

این جا بود که قصه ی این زندگی تمام شد 

 فقط همین و به همین سادگی ...

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
سه شنبه 3 اردیبهشت1387 7:11

در آغاز هیچ نبود    کلمه بود و آن کلمه خدا بود

            و خدا یکی بود             و جز حدا هیچ نبود

و خدا بود و با او عدم                         

     و عدم گوش نداشت

 و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت که در بیکرانگی دلش موج میزد

          و بیقرارش می کرد ، و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد

 و هر کس گمشده ای دارد     و     خدا گمشده ای داشت .

 خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند ؟

 و خدا مهربان بود و چگونه می توانست مهرنورزد ؟

 زمین را گسترد                و دریا ها را از اشک هایی که در تنهائی اش ریخته بود پر کرد

 و از کبریای بلند و زلالش آسمان را بر افراشت

                    با نیایش های خلوت آرامش ، سقف هستی را رنگ زدچ

         و آرزوهای سبزش را در دل دانه ها نهاد

 و رنگ عشق را به طلا ارزانی داد

و عطر خوش یادهای معطرش را در دهان غنچه یاس ریخت

                 و بر پرده حریر طلوع سیمای زیبا و خیال انگیز امید را نقش کرد

     اما

           خدا

            همچنان تنها ماند

و مجهول و در ابدیت عظیم بی پایان ملکوتش بی کس و در آفرینش پهناورش بیگانه

       می جست و نمی یافت آفریده هایش او را نمی توانستند دید،

          نمی توانستند فهمید ،

 می پرستیدندش اما نمی شناخنتدش    و

خدا چشم به راه آشنا بود

پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گونه گونه اش غریب مانده است

در جمعیت چهره های  سنگ و سرد تنها نفس می کشید

کسی نمی خواست

 کسی نمی دید

 کسی عصیان نمی کر

د کسی عشق نمی ورزید

 کسی نیازمند نبود

کسی درد نداشت     

           و خداوند  خدا ، برای حرف هایش باز هم مخاطبی نیافت

هیچکس او را نمی شناخت

 هیچکس با او انس نمی توانست بست

                         و انسان را آفرید

                 و این نخستین بهار خلقت بود

 

 

                                                                   دکتر علی شریعتی

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
تولد چهارشنبه 21 فروردین1387 19:13
عاشق شیطنت بودیم سر کار گذاشتن دیگرون و اذیت کردنشون به همه ی دنیا می خندیدیم و فکر می

کردیم نمی تونه هیچ کاری بکنه فکر نمی کردیم یه روز جوابمون و بده

عاشق کا رهای جدید بودیم تنوع همیشه لازم بود  اگه یه روز یه بر نامه جدید نمی داشتیم حوصله مون

سر می رفت طوری که می نشستیم و فکر می کردیم چیکار کنیم .

وقتی حرفمون یکی میشد هیچ کس نمی تونست بهمون نه بگه یعنی جرات نداشت ....

وقتی تو خیابون با هم راه می رفتیم همه  فقط به ما نگاه می کردن و مطمئن بودیم بهمون غبطه

می خورن (البته فکر نکنید قیافه ی خاصی داشتیم نه ما قیافه های خیلی معمولی داشتیم )اینو

خیلی ها بهمون گفته بودن که به ما حسودی شون می شه

اتحاد و دوستیمون زبونزد همه  دور و بری هامون بود  

به همه می خندیدیم اما کاری نمی کردیم که کسی بهمون بخنده

یه عالمه هیاهو و یه عالمه زندگی

خلاصه اینکه با هم میگفتیم و می خندیدیم . با هم گریه می کردیم .با هم غصه می خوردیم با هم

شادی می کردیم با هم می رفتیم و با هم می اومدیم با هم درس می خوندیم با هم درس نمی

خوندیم و... همه ی فعل های دنیا رو یه با هم کنارش بزارید

علاوه بر همه ی این ها همه مون عاشق یه چیز دیگه هم بودیم

عاشق بارون بودیم

بارون و نعمت خدا نمی دونستیم به نظر ما بارون موهبت خدا بود عشق خدا به بنده هاش

بارون واسه ما یه معنی داشت اون هم همون عشقه

این بود که یه قطره بارون یه قطره عشق و ساختیم

چون بهمون گفته بودن کله پوک هااسمشو گذاشتیم کله پوک ها

با هاش یه عالمه خاطره داریم

از وقتی از گروه دانش اموز جماعت وارد گروه دانشجو شدیم دیگه همدیگه رو خیلی نمی بینیم اما واسه

همون خاطره هامون وبلاگمون و هنوز خیلی دوست داریم

این ها همه رو گفتم که بگم یه سال دیگه هم گذشت

امروز بیست و یک فروردین تولد کلبه ی بارونی ماست

من به جای خودم تبریک می گم

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
پنجشنبه 1 فروردین1387 6:45

سبزه ، سیب ، سماق ، سمنو ، سنجد، سنبل ، سکه و  سلام

1-2-3-4-......363-364-365 روز ، نه یه سال

365 روز دیگه گذشت این تقریبا نوزدهمین دفعه است که 365 روز می گذره و ما میشنویم که می گن بهار اومده ، اره دوباره بهار ، دوباره بارون ،دوباره عشق ...

کلی خندیدیم ، کلی گریه کردیم ، کلی شاد بودیم و کلی غصه خوردیم،  کلی اتفاق ، کلی چیز های جدید،  کلی روز های خوب و کلی روز ها که با هم بودیم و کلی لحظات خوب کنار هم که شدن کلی خاطره کلی هم روز هایی که از هم بی خبر بودیم و همدیگه رو فراموش کرده بودیم و به یاد هم نبودیم و... کلی روز ها که تو هیا هو و شلوغی های دور و برمون زندگی کردیم و کلی روز ها که تنهای تنها بودیم و یه عالمه کلی دیگه ... کلی از همه چیز ، از همه ی چیز های خوب و بد و ....  

فکر می کنیم این فقط واسه ی ما چهار تا نبوده فقط واسه کله پوک ها و واسه یه قطره بارون یه قطره عشق نبوده ،

قطعا واسه همه بوده ،

اما همه چیز گذشت  و این ادمیزاد دو پا همیشه وقتی فکر می کنه می بینه چه زود گذشت  از خودمون می پرسیم چرا عقربه های ساعت اینقدر بی رحمانه جلو می رن این همه شتاب، این همه عجله برای چیه چرا نمی گذارن توی لحظات خوبمون باقی بمونیم و ...

میدونم که این حرف ها مهم نیست  و عقربه ها باز جلو می رن و زمان باز هم می گذره و فقط و فقط و فقط این ستاره ها هستند که پس از مدتهای طو لانی که شاید همه ی ما خیلی چیز ها رو فراموش کنیم  همه ی خاطرات ما رو توی خاطره هاشون حفظ می کنند....

من ، یعنی ما ، لحظه ی تحویل سال واسه ی همه دوستای گلمون ، واسه همه ی اون هایی که دوسمون دارن و دوسشون داریم واسه اون هایی که دیدیمشون و واسه اون هایی که ندیدیمشون واسه همه ی اون هایی که به کلبه ی بارونی ما قدمی گذاشتند دعا می کنیم شما هم ما رو فراموش نکنید و ازمون یادی بکنید...

آرزوی ما 365 روز دیگه خوبی و مهربونی برای همه ی شماست برای همه ی آدم های روی این زمین .

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
چهارشنبه 8 اسفند1386 17:6
انگار زندگی فقط دست نیافتن است دست نیافتن به آنچه که آرزو می نامیمش ...

مدتهاست که همدم دلتنگی ها و بی قراری های من همین چند برگ سفید کاغذند که هر گاه تپش

شدید قلب توان پیش رفتن از من می گیرد به سراغشان می آیم

 مدت هاست که دلم برای یک لبخند تنگ شده است مدت هاست که دلم برای عاشقی هایم تنگ شده

است برای آرزو هایم برای دلبستگی هایم ...

و چه بهتر که بگویم مدتهاست که دلم برای زندگی تنگ شده است دلم برای خودم تنگ شده

 اما حالا خسته ام حالا دیگر نه آرزویی دارم و نه دلبستگی حالا دیگر اگر کاری می کنم اگر زندگی می

کنم برای اجبارست

روزگاری بود که همیشه برای تو می نوشتم و آرزویم بود که فقط تو نوشته هایم را بخوانی

اما از تو می پرسم کدام سطر از آن همه دفتر ها را خواندی؟ کدامین زمان کدامین روز کدامین ساعت و

لحظه فقط فقط فقط کدامین لحظه یاد من از خاطر تو گذشت ؟به جای آن همه روز ها و شب هایی که

فقط با یاد تو بودم .

من در کدامین کنج زندگی تو جای داشتم ؟به جای تمام زندگیم که فقط برای تو بود .

آری حالا دیگر خسته ام خسته و تنها از آن همه اضطراب و تنش از آن همه بی قراری خسته ام از این

پریشانی از این همه این سو و آن سو دویدن و آخر هیچ .

از این همه قید و بند ها خسته ام

حالا پذیرفته ام که زندگی رسم خوشایندی نیست حالا پذیرفته ام که عشق افسانه است .

حالا نمیدانم چه کنم؟ نمی دانم مشکل از دل من است که دیوانه است یا از این دنیا که بی وفاست

آی دنیا فراموش نکن که تو همه چیز مرا از من گرفتی بی آنکه حتی به من بگویی به چه جرمی ؟

 به کدامین گناه نا کرده مجازاتم کردی که آسمان خانه دلم را برای همیشه ابری کردی ؟

مگر من از تو چه می خواستم ؟می خواستم از مهر بانی بدانم تو ظلم و جفایت را نشانم دادی

 می خواستم از صداقت بدانم تو دو رنگی ات را نشانم دادی  .

می خواستم از عشق بدانم تو نفرت را به من آموختی.

 می خواستم پرواز را تجربه کنم تو پر و بالم را شکستی و یک جا ماندن را در گوش من زمزمه کردی

 می خواستم از امید و آرزو بدانم تو واژه ی یاس را برایم معنا کردی

تو می دانستی این دل من دیوانه است و به من جفا کردی می دانستی من چگونه می شکنم و چگونه

فرو می ریزم شکستیم و فرو ریختیم

گرچه مدت هاست فراموش کرده ام آرزو کردن را ...اما به رسم آن روز ها ی قشنگ خا طراتم آرزو می

میکنم ویرانیت را ...

فقط کاش می فهمیدم که کجای این زندگی اشتباه کردم  کاش می فهمیدم ...

 

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
نامه آبراهام لینكلن به معلم پسرش دوشنبه 22 بهمن1386 10:52
نامه ابراهام لینکلن به معلم پسرش

:
به پسرم درس بدهید
او باید بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند ، اما به پسرم بیاموزید كه به ازای هر شیاد ، انسان صدیقی هم وجود دارد . به او بگویید ، به ازای هر سیاستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردی هم یافت می شود . به او بیاموزید ، كه در ازای هر دشمن ، دوستی هم هست . می دانم كه وقت می گیرد ، اما به او بیاموزید اگر با كار و زحمت خویش ، یك دلار كاسبی كند بهتر از آن است كه جایی روی زمین پنج دلار بیابد . به او بیاموزید كه از باختن پند بگیرد . از پیروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر دارید . به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید .
اگر می توانید ، به او نقش موثر كتاب در زندگی را آموزش دهید . به او بگویید تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود . به گل های درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز می كنند ، دقیق شود .
به پسرم بیاموزید كه در مدرسه بهتر این است كه مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد . به پسرم یاد بدهید با ملایم ها ، ملایم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد . به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .
به پسرم یاد بدهید كه همه حرف ها را بشنود و سخنی را كه به نظرش درست می رسد انتخاب كند .
ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید . اگر می توانید به پسرم یاد بدهید كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بیاموزید كه از اشك ریختن خجالت نكشد .
به او بیاموزید كه می تواند برای فكر و شعورش مبلغی تعیین كند ، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست .
به او بگویید كه تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد .
در كار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید ة اما از او یك نازپرورده نسازید . بگذارید كه او شجاع باشد ، به او بیاموزید كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زیادی است اما ببینید كه چه می توانید بكنید ، پسرم كودك كم سال بسیار خوبی است
.

 

(ممنونم امپراطوری عزیز بسیار زیبا است .)

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست ... شنبه 29 دی1386 14:54
333

قبله ی عاشقان بود تربت با صفای تو            

  کعبه ز دور می برد سجده به کربلای تو

 

                           

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
چهارشنبه 21 آذر1386 17:12
نيكي جون:

شايد قبوليمون تو دانشگاه باعث شده كه اين روزها ما از هم فاصله بگيريم ولي بدون كه هيچ وقت فاصله ها حريف خاطره ها نيست.عزيزم تولدت مبارك...

 

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
قاصدک ها دوشنبه 14 آبان1386 16:9

گفته بودی دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند می گفتی قاصدک ها گوش شنوا دارند غم هایت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار من اکنون صاحب دشتی قاصدکم اما مگر تو نمی دانستی قاصدک های خیس از اشک می میرند .

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
من به بهانه می نویسم ... شنبه 14 مهر1386 12:5
من به بهانه می نویسم اما برای تو گرچه همیشه غریبه ها می

خوانند ...

دوباره بهانه ای جور شد چرا که دلی شکست و غصه ای به

مهمانی دل رفت و قطره اشکی نگاه خشکیده ای را یاد آور

طراوت باران شد و باز دلتنگی ...

تو هیچ وقت نبودی و من باز دلتنگ بودنت شدم

 وقتی غصه خوردم ،وقتی شکستم ،وقتی زمین خوردم ، وقتی

دوباره به تنهایی بلند شدم و ایستادم و حتی وقتی خندیدم هیچ

وقت نبودی ...

نبودی تا دل بسپاری، نبودی تا صدایم در گوش تو آوای دلتنگی

ها و بی قراری هایم را باز گو کند و نغمه های دل سپردگی تو

تپش قلب نا آرامم را آرام کند که تو هستی و دلواپسی ها فقط

دلواپسی هستند و دیگر هیچ

تو نبودی تا ببینی اضطراب ثانیه ها چطور عقربه ها را مجبور

می کنند که دو تا یکی قدم بر دارند تا به تصور مقصد امان از

لحظات ،دقایق و ساعت ها بگیرند ،به خیال شب روز سر کنند

و به امید روز شب طی کنند .

گفتم به بهانه می نویسم و تو می دانی که تنها بهانه ام تویی

گرچه می دانم هیچ وقت نمی خوانیشان اما نمی دانم چرا همیشه

به این آرزو می نویسم که اگر روزی غریبه ای بر نوشته هایم گذری کرد آن غریبه تو باشی و

باور کنی ویرانی دلی را که دلتنگی اش تویی، تا شاید من هم باور کنم یک عمر وقتی می شنیدم

دل را به دل رهی است، دروغ نبود، تا باور کنم که حقایق همیشه تلخ نیستند .

 

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
دوست دارم خدا جون چهارشنبه 11 مهر1386 21:47
من فرو ریختم شکستم گا هی وقتها آدمیزاد از یه چیز هایی فرار می کنه که از همه چیز بهش نزدیکترن

نمی دونم چرا اما احساس کردم که این فقط جسمم بود جسمی خاکی که ایستاده و قامتی خاکی که

به سختی خودش رو روی زمین می کشید

 چرا که روحم فرو ریخت در هم کوبیده شد و از اون جز یه ویرانه چیزی باقی نموند

 نمی دونم تا حالا شده با خودت فکر کنی توی یه چیزی اصلا عقب نیستی اما یه وقتی به خودت بیایی و

ببینی قافله ای که همیشه توی خیالاتت فکر می کردی اول صفش ایستادی صدای زنگش از فرسنگ ها

جلو تر به گوش می رسه

 به خودت بیای پشت سرت رو نگاه کنی اما ببینی راهی نرفتی

 به دور و برت نگاه کنی ببینی که تنهای تنهایی دنبال یه همرا بگردی اما هیچ کس رو پیدا نکنی حتی اون

هایی که ادعا می کردن دوست دارن الان گذاشتن و رفتن

 اون وقته که دلت می خواد بری یه گوشه ای توی یه خلوت

با خودت فکر می کنی حرف واسه گفتن زیاد داری اما کو گوش شنوا ....شاید دلت بگیره ...

یه کمی که این ور اون ور رو بگردی یه حضوری رو حس می کنی حضور کسی که همیشه بوده اما بودنش

عادت بوده حداقلش این که کمتر از بقیه واست مهم بوده

حالا فقط تو هستی و اون توی خلوتی که بین شلوغی ها و هیاهوی این دنیا و آدم ها به زحمت میشه

فراهم کرد

واسه من هم دعا کنید...

 اگه این شبهاخلوتی کردید...بهترین شبهای دنیا ...

 اگه حضوری حس کردید...

 اگه دلتنگی هاتون رو فقط با اونی که اون بالاست قسمت کردید

 اونی که همیشه شرمنده ی مهربونیش هستم اون هم درست وقت هایی که نا مهربونی آدم ها غصه

رو مهمون دلم می کنه  واسه من هم دعا کنید.                                                                               التماس دعا

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
به نام خدا و سلام دوشنبه 2 مهر1386 13:12
سلام به تمام دوستان خوب و بارونی کله پوک ها

حتما شما هم به محض ورود متوجه تغییرات شدید ...

باید بگم این تغییرات کاملا  اجباری و کاملا اتفاقی اتفاق افتاد

متا سفانه یه آدم بی معرفت کلبه ی بارونی ما رو خراب کرد و ما مجبور شدیم اون رو از نو بسازیم

سعی کردیم چیز های اصلی همون چیز هایی باشن که قبلا بودن مثلا اسم کاربری رو تغییر ندادیم و فقط

یه ۲ کنارش اضافه کردیم

اگه می بینید تاریخ پست ها همه یه تاریخه یا اینکه بعضی پست ها که برای مناسبت خاصی نوشته

شدن تاریخ اون مناسبت رو ندارن یا آرشیو چرا چیزی نداره یا چرا نظرات نیستند  یا ...

دلیلش همونه که گفتم متاسفانه به دلیل مشکلاتی که بوجود اومد ما خیلی از مطالب آرشیو مون رو

هم از دست دادیم  ...

ما هم خیلی سعی نکردیم همه چیز رو به حالت قبل در بیاریم چون به هر حال این اتفاق برای ما افتاده و

ترجیح دادیم با این پست اون رو به شما دوستان هم اطلاع بدیم و از اون دوستانی که لینک قبلی ما رو

در وبلاگشون دارن خواهش کنیم اون رو پاک کنن و به جاش لینک جدید ما رو بذارن چرا که خوشبختانه ما

تمام لینک هامون رو هنوزم داریم

امیدوارم یه قطره بارون یه قطره عشق ۲ هم مثل اولی مورد لطف شما قرار بگیره

هر چهارتامون منتظر کامنت های قشنگتون هستیم

با آروزی شاد باش و سلامتی برای همه

                                                    چهار کله پوک

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
برام از بارون بگو شنبه 31 شهریور1386 17:53

از بارون برام بگو ... 

از باریدن از تازه شدن از مهربونی از طراوت بارون

از عشق برام بگو از عطر بارون از صدای سکوت در تپش قلب آسمون

 از بارون برام بگو از ارمغان بارون برام بگو 

 از هدیه ای که همیشه به سفارش آسمون برام می آورد

 از شبنم بگو ...

از دیاری برام بگو که بارون نوید نو شدن به اون داد از خشکیده هایی که تازه شدند

 از آدم هایی برام بگو که زیر بارون بدون چتر قدم زدند

از بهاری برام بگو که شکوفه هاش قطره های ریز و درشت عشق بارون اند از بارون برام بگو یعنی از عشق برام بگو از عشق خیس و بارونی آسمون به کویر تشنه ی زمین ...

 از چکاوکی برام بگو که زیر بارون تر شدن رو تجربه کرد

از بوسه ی ابر پاره پاره ای برام بگو که به دشت زندگی بخشید

 از همه ی این ها که برام گفتی باز از بارون برام بگو تا شاید بعد کویر دل من به یک قطره عشق بارون تازه بشه

برام بگو چون آهنگ صدای تو از نغمه های بارون دلنشین تره

 تو بگو تا من هم برات بگم ... برات از بارون بگم

آره... باز از بارون بگم می خوام از بارونی برات بگم که فقط واسه اینکه آسمون دلم ابری بود شبنم اشکو به چشام هدیه می کرد

تا شاید بفهمی که چرا زیر بارون رحمت خدا فقط واسه تو دعا می کردم

 

 

 

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
تو می آیی ... شنبه 31 شهریور1386 17:52
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید              که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش                  زده ام فالی و فریاد رسی می آید

تو می آیی . این را همه می دانیم و در پس پرده ی اشک. برق چشمانمان.  برق امید به آمدن توست

سینه هامان تنگ گشته و چشمهایمان اشکبار

از ظلمت قومی که به روی هر چه بوی خداست خاک می پاشد که دیگر در شامه جهان نپیچد

که دلها را تازه کند . که به آینه های قلب های آماده برق ایمان نیندازد . که سر مست حقیقت نکند

که هوای ترک ظلمت به سر ها نیفکند

قومی که موسی و عیسی و محمد (صلوات ا... علیهم ) نمی شناسد . تنها می خواهد حکومت کند

تفرقه بیندازد و حکومت کند .

اما تو می آیی همه می دانند که می آیی . ای در هم شکننده ی شوکت جباران .

این را همه می دانیم و ظهورت را انتظار می کشیم ...

ولی آقای ما ...

سینه ها مان تنگ گشته و چشم هامان اشکبار ... حرمت ها مدت هاست که شکسته شده 

و بدعت ها آشکار .

می دانم می دانم . کاش آنگونه بودیم که می پسندی . کاش بزرگ بودیم و وسیع و آزاد ... نه کوچک و

محدود و اسیر .

کاش شیعه بودیم و عارف به حقتان نه واماندگان در لفظ و در بند حاجات حقیر دنیا .

ولی آقا هنوز هم غروب جمعه ها حتی اگر ندانیم چرا دل ها مان می گیرد .

اگر خوب نیستیم خوبی را دوست داریم و عشق به شما عشق به تمام خوبی هاست

پس بیا تا روحی تازه در کالبد اندیشه ها و اعمالمان دمیده شود . تا به خاطر بیاوریم تما چیز هایی را که

به فراموشی سپرده ایم

تا بار دیگر بشریت حلاوت حضور امام را نواده ای از خاندان رسالت را بچشد .

بیا و ...

 بندگی را عشق را ایمان را و زیستن را بار دیگر معنا کن .

 

نوشته شده توسط کله پوکها | موضوع: | لینک ثابت |
لينک باكس پنگوين